|
هنرهای نمایشی- مجسمه- ادبیات-عکس -فیلم
|
سایه
وقتی از دیوار می گذشت
و چه مهربان بود
باران
که نبارید
تا رسیدن من
ردپایت بماند
همون نزدیک دریا
قرارمون باشه
کنار
رد پای موج و اون رد صدف ها
تو با انگشت پای ذهن زیبات
کشیدی خط کنار ساحل ما
منم با نیش دندونم، کشیدم
سه تا خط روی اون گونه ی موجا
حالا وقت سحر، پاشو
نگاه کن
نشستم پیش قایق
کنار خاطره
همون نزدیک دریا
از فلق
از آبنوس
از دروغ
از اعتماد نابجا میان دلی که هرگز عبور نکرد
از مهمانی که در میان تعارفهایش شب را پیشکش
میزبانش می کند
لکه ی سیاه از شب
مهر نمازت
چند قطره اشک هم همیشه هست
وضو ی بساز
و به یک ترانه
تکبیر بده
سالهاست که دنیایمان جابجا می شود
بانو
بیا
پری را از رویایم بگیر
و پروانه را
از دریا
من ترانه ای برایت نخواهم بود
تا میان ورق پاره های خاطراتت
در اثبات شاعری ناشناخته
با چای و بیسکویت
میان جمعی دوستانه
عصر یک جمعه
پیدایم کنی
كلامي از رسيدن نگو
چرا كه تا فاصله اي هست
دنيا زندان واژه هاي آشناست
و تو كليد
جاودانگي من و مرگ
نامت طلسم پرواز قالیچه هاست
عجیب نیست
که من
به نام تو
همیشه در آسمانم
واي اگر
اين جاده ها به تو منتهي نشود.....
كاري در خور توجه هست
غاده السمان
شاعري توانا از سوريه :
اگر به خانهي من آمدي
برايم مداد بياور مداد سياه
ميخواهم روي چهرهام خط بکشم
تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم
يک ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم!
يک مداد پاک کن بده براي محو لبها
نميخواهم کسي به هواي سرخيشان، سياهم کند!
يک بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اينها راحتتر به بهشت ميروم گويا!
يک تيغ بده، موهايم را از ته بتراشم، سرم هوايي بخورد
و بيواسطه روسري کمي بيانديشم!
نخ و سوزن هم بده، براي زبانم
ميخواهم ... بدوزمش به سق
... اينگونه فريادم بي صداتر است!
قيچي يادت نرود،
ميخواهم هر روز انديشه هايم را سانسور کنم!
پودر رختشويي هم لازم دارم
براي شستشوي مغزي!
مغزم را که شستم، پهن کنم روي بند
تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي که عرب ني انداخت..
ميداني که؟ بايد واقعبين بود !
صداخفه کن هم اگر گير آوردي بگير!
ميخواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه ميزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
يک کپي از هويتم را هم ميخواهم
براي وقتي که خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد،
فحش و تحقير تقديمم ميکنند،
به ياد بياورم که کيستم!
ترا به خدا ... اگر جايي ديدي حقي ميفروختند
برايم بخر ... تا در غذا بريزم
ترجيح ميدهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولي برايت ماند
برايم يک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بياويزم به گردنم ... و رويش با حروف درشت بنويسم:
من يک انسانم
من هنوز يک انسانم
من هر روز يک انسان